![]() |
![]() |
|
| googooli67 |
|
زنان ایرانی بدون هیچ گفتگویی زیباترین زنان دنیا هستند - گرچه جهانگردان درباره زنان گرجی که خود نیز از نژادی ایرانی هستند مطالب زیادی نوشته اند ولی من اطمینان میدهم در مقام مقایسه نه تنها گرجیان بلکه هیچ کشوری و نژادی مانند ایرانیان آریایی زنانی به این زیبایی و برجستگی ندارد ( گاسپار دروویل فرمانده فرانسوی 1812 ) حالا اون به چیزی گفته شما خیلی جدی نگیرین خوب بریم سراغ ویس و رامین که به نظر من از لیلی و مجنون و خسرو و شیرین و...خیلی قشنگتره.راستی اگه خسرو و شیرین و خونده باشین متوجه میشین که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دخترش هشدار میده که از جریان ویس و رامین عبرت بگیره و اونو تکرار نکنه ... حماسه تاریخی - عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری ایرانی پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد . شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است . البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است . از این روی آموزنده است که جوانان این مرز و بوم از تاریخ کشورشان و آموزه های باستانی آن درس بگیرند و بر همسر و یار زندگی خود احترام بگذارند و به وی وفادار باشند و با ازدواجهای سطحی و جهت دار که برای منافع خواصی انجام میگرد پشت پای بزنند و عشق و دوست داشتن و انسانیت را نخستین الگوی ازدواجهایشان قرار دهند . از این روی این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند آنهایی که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد . حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است . چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است . به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است . طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد .مرو با توطئه استعماگران انگلیس و روس امروزه به نام ترکمستان شناخته می شود . ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو - به شهرو ملکه زیبای و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید . شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد . اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد . شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد . اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد . درخت خشک بوده تر شد از سر گل صد برگ و نسرین آمدش بر به پیری بارور شد شهربانو تو گفتی در صدف افتاد لولو گرگانی پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت . ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان (خوزستان) ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند . کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو . هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان . شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند و به همین جهت مایل است با برادرش ویرو ازدواج کند . به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری ها پادشاه مرو رهایی پیدا کنند . در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود . ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند . خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد . به همین روی به شاهان گرگان - داغستان - خوارزم - سغد - سند - هند - تبت - و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند . نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد . در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد . گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند . آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد . رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود . پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید . شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد . پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند . ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگdری تمام بیمار شد و سپس بستری شد . ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد . در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند . وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند . سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند . ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسر داری است که زن برادرش نیز بوده است . ولی به هروی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند . پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین انها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند . پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد . ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند . شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند . حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد . ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم . از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند . ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند . ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند . روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد . شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز میگرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند . پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند . پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند . روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازه های ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود . خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت . درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد . مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت . با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود . روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند . رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند . پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود . شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند . پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود . پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود . رامین که زندگی پر از مشقتش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/14ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
كي بود كه روزها از ما اجازه گرفتند تا هر جور مي خواهند عوض شوند ؟
اين چند وقت كابوس بيداري هايم آنقدر تلخ شده اند كه بهتر مي بينم با
چشم بسته كابوس ها را دنبال كنم.
يك آرزوي محال و باوري كه خيلي وقت ها دلم مي خواست امكان داشت .
خبري نيست يا شايد بهتر باشد بگويم بي خبري شيرين تر است . همه چيز يك جورهايي بهم گره خورده توي اين مملكت گل و بلبل كه معلوم نيست بالاخره رئيسش كيست و
دستورات از كجا صادر مي شود ... كه حتي آقاي كاپشن پوش بعد از
70روز از سال جديد هنوز نتوانسته با همكاران قديم به توافق برسد كه
نرخ سود سپرده را چقدر اعلام كند !
و هنوز معلوم نيست در اين ويرانه قيمت بنزين چند است ! با كمال
پررويي همه دم از كارت هوشمند مي زنند يكي نيست بگويد پدر جان توي اين سرزمين بي در و پيكر آن هم با اين
همه ادعاي پيشرفت هنوز نمي توان با كارت اعتباري خريد كرد چون
يا مشكل اتصال وجود دارد و يا شماره ي رمز صحيح نيست . آنوقت بنزين كه همه عادت دارند به جاي آب مصرفش كنند چطور
سهميه بندي شود و با كارت هوشمند عرضه شود ؟! تكليف سرويس ها معلوم نيست و همه دوست دارند ما هنوز لنگ در هوا بمانيم آخرش فكر كنم مجبور شوم يك دوچرخه بخرم.
حالا برويم سراغ انجمن ام اس آنجا هم سهميه بندي شده زودتر از
پمپ بنزين ها ! عجب ! اين جا هم بايد كارت هوشمند گرفت و سعي كرد كه لبخند زد و
به گل رز روي كارت و نام بيمار و نام بيماري با رغبت نگاه كرد .
اگر هم كسي پرسيد بگو آنقدر پيشرفت كرده ايم كه با جان يك بيمار و
زندگي خانواده اش به راحتي بازي مي كنيم ... ديگر هيچ كس نمي گويد يك بيمار مبتلا به ام اس تا كي بايد براي گرفتن
دارويي كه جز درد و كابوس هيچ چيز ديگر نيست تحقير شود و پاس
داده شود ... عجب مملكت هوشمندي داريم خدا وكيلي ! بعد من و امثال من از درد دل و بي قراري و عشق و خيانت و تنهايي و
بي وفايي دم مي زنيم و هركدام يك نام مستعار روي خودمان مي گذاريم
تا راحت تر بتوانيم داد بزنيم و گريه كنيم . اينجا حتي تكليف پدر و جد من هم معلوم نيست چه رسد به دل بي صاحب
و تنهاي يك شكسته ! بعيد نيست يك روز تمام اموات را به صف كنند و بپرسند كه آيا به
اندازه ي كافي جان كنده اند يا نه ؟! آيا همه ي اصول را رعايت كرده و به فكر چاي و شيريني و پولش
براي يعضي ها در همه جا بوده اند يا اينكه متاسفانه اختلاس كرده اند و
بايد دادگاهي شوند ؟
براي هزارمين بار گوشي را چك مي كنم نه ! هيچ خبري نيست .
حتي از يك مزاحم ... امشب تا خود خدا حرف هست و آه و شايد هم گريه . دينم را نمي دانم عاشق صليبم و خانه ي مشكي پوش ... دلگيرم از همه ي آدم ها و گله هست تا ابد اما اين حرف ها به هيچ كس
و هيچ جا مر بوط نمي شود . شايد مسئول مر بوطه به مريخ رفته
باشد !
چی بگم واقعآ من و توی جوون دیگه باید به چی امید داشته باشیم به مسکن؟؟؟به قیمت کالاها؟؟؟به شهریه دانشگاه؟؟؟به امنیت کشور؟؟؟به آزادی بیان و ...؟؟؟به................................. ببین کارمون به کجا رسیده که همچین...شده رئیس جمهور کسی که شهردار بودن هم از سرش خیلی زیاد بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/03/13ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پرازآب به دست گرفت، آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چه قدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم... استاد گفت:من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقآ وزنش چقدر است. اما سوال من این است اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند:هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت:دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست.حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری جسارتآ گفت:دست تان بی حس می شود عضلات تان به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنآ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه. پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید کنم؟ شاگردان گیج شدند.یکی از آنها گفت:لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت:دقیقآ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید فلج تان می کنند و دیگرقادر به انجام کاری نخواهید بود فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید هر روز صبح سرحال و قوی بلند می شوید و قادر خواهید بود ازعهدۀ هر مسئله و چالشی که برایتان پیش آید، برآید دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/21ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
به علت شروع امتحانات... پایان ترم یا به عبارتی دیگه:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
قبل از بازی بهتره که یه سلامی بدم خدمت شما دوستای خوفم که به من سر می زنید و من رو تهنا نمیذارین
یه بازی شروع شده به نام بازیه یلدا که دوست عزیز و خیلی صمیمیم محمد حسین لطف کرده و من رو به این بازی دعوت کرده ... خیلی تحویلش گرفتم نه؟! (محمد حسین بعدآ با هم حساب میکنیم) بازی اینجوری که منم باید مثل باقیه دوستان ۵ تا از ویژگی هام رو که احتمالاْ باقیه دوستان نمیدونند رو شرح بدم و در پایان ۵ نفر از دوستانم رو به بازی دعوت کنم. ۱-بیشتر موقعه ها یه لبخند دائمی رو لبم راستی اینم بگم حافظه ام اتصالی داره بعضی وقتها خیلی خوب کار میکنه بعضی وقتها هم... ۲-کلآ بچه خیلی صبور و با جنبه ای هستم گفتم صبور! بد نیست در این مورد یه توضیح بدم: آره،صبورم اونم خیلی ولی وقتی صبرم تموم بشه بشکه صبرم(کاسه صبر) لبریز نمیشه بلکه یه هو رو سر طرف خالی میشه.....!!!!! نترسید خیلی کم پیش میاد که بشکه صبرم پر بشه،تا حالا دوبار این اتفاق افتاده یکی توی دوران راهنمایی یکی هم دوران دبیرستان،خدا کنه تو دانشگاه پیش نیاد وگرنه... ۳-این یکی که الان میخوام بگم ممکنه سر من و محمد حسین رو به باد بده من و محمد حسین واسه قبولی توی کنکور آزمونها و کل کلاسهای قلم چی رو ثبت نام کرده بودیم که پولش از جیب باباهای بیچارمون بود.حتمآ میگین کجاش جالبه هان؟! هیچی ما همه کلاسها رو به روش های مختلف می پیچوندیم و می رفتیم سینما،که خوب یه مقدار هم کار مشکلی بود چون اگه حاضریمون زده نمی شد شبش پشتیبان به خونه زنگ میزد و... به خاطر همین یا باید پاچه خاری پشتیبان رو میکردیم یا اینکه مجبور بودیم ۲۰دقیقه اول کلاس رو تحمل کنیم و طیه یک عملیات حرفه ای وقتی استاد پشتش به ما بود از کلاس بیام بیرون که البته سر همین قضیه یک بار استاد تا سر کوچه آموزشگاه دنبال ما اومد...(هی آقا کجا کجا) ۴-بچگی هام دقیقا عکس الآنم بودم،یه بچه شر و فوق العاده شیطون...دو ساله که بودم مامانم بعد از اتو کردن اتو رو گذاشته بود رو گاز،به علت کنجکاوی زیاد رفتم و سیمش که آویزون بود کشیدم و اتوی داغ افتاد روی پای راستم و پام سوخت ۵-تقلب در امتحانات حالا منم این 5 نفر رو به بازی دعوت میکنم: ۱-آلیس ۴-شیده ۵-تنها امیدوارم این دوستانمم روی من رو زمین پرت نکن و روند بازی رو ادامه بدن. شاد باشین |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/09ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند... زن جوان:یواش برو من می ترسم. مرد جوان:نه، این جوری خیلی بهتره. زن جوان:خواهش می کنم، من خیلی می ترسم. مرد جوان:خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری؟ زن جوان:دوستت دارم، حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان:منو محکم بگیر. زن جوان:خوب، حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان:باشه به این شرط که کلاه کاسکت منو برداری و رو سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم.اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موت سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/06ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.
این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند.
این یعنی شغل و درآمدی دارم.
این یعنی در میان دوستانم بوده ام.
این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
این یعنی خانه ای دارم.
این یعنی هم توان راه فتن را دارم و هم ماشینی برای سوار شدن.
این یعنی می توانم بشنوم.
این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.
این یعنی من هنوز زنده ام.
این یعنی به یادم می آورد که اغلب اوقات سالم هستم.
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برای شان هدیه بخرم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/07/19ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبهروي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمههاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيدهايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جملهاش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد.
دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوتههايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوتهها رفتند. فرشته هر گاه صداي خندههاي اون مجسمهها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوتهها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخههاي کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمهها از پشت بوتهها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن. فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمهها پرسيد :" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنتآميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/07/17ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
باز هم ماه رمضان، در كنار همه زيباييها، فرصتي ديگر براي جبران آنچه كه وجدان خودمان نيز راضي به انجامشان نبوده و نيست، جبران خطاها و لغزشها. خدايا توفيق ده در اين ماه عزيز تا لياقت جبران داشته باشيم و بتوانيم به تو نزديك شويم، ... آمين
مردم در اين ماه عزيز همه در تكاپو هستند، آنها ميخواهند هرچه ميتوانند توشه جمع كنند. اما آيا تصور شما هم اين نيست كه در مورد كتاب آسماني همگي داريم اشتباه ميكنيم. خواندن عربي آن چه نفعي ميتواند به حال من و ما داشته باشد وقتي از معنيش چيزي متوجه نميشويم. چه لزومي به ترجمه قرآن به زبانهاي مختلف بود وقتي همه از زبان اصلي آن براي قرائت استفاده ميكنند. آیا خداوند قرآن را نازل کرد تا ما طوطی وار از روی آن بخوانیم؟؟؟ تصور منكه اين است، ثواب قرآن به عربي خواندن نيست بلكه به درك معني است. عميقتر بينديشيم ... شايد ديگر سال آينده فرصت براي ما نباشد امسال را غنيمت شمريم، امسال را ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/06ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
يك دختر در حمام ساعت ۴ بعد از ظهر... ۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره ۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش ۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان ۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده ۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره ۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره ۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه ۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي ۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته ۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده ۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت ۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه ۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه ۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه ساعت ۸ شب
ساعت ۴ بعد از ظهر... ۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق ۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم ۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه ۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش ۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره ۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون ۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره ۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا ۹ـ زير دوش میـ**زه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده ۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش ۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و جیش میکنه توش ۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه ۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق ۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/22ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام.
اسمم که مسعود متولد 3/2/67 ام. دانشجو رشته برق صنعتی دانشگاه آزاد واحد شهرری(ارواح)آخه روبروی بهشت زهراست فکر کنم همین قدر اطلاعات واسه اول کار کافی باشه!!! |
|
RSS
|